تبلیغات
♫لی لی یه دختر سونیکی تنها... ♫ - سرزمین رز خونین (قسمت10)
سرزمین رز خونین (قسمت10)

free Bullet : yellow star by pastel-paintbrushyبفرمایید اینم قسمت دهمfree Bullet : yellow star by pastel-paintbrushy

free Bullet : yellow star by pastel-paintbrushyاین قسمتو قشنگ بخونید چون خیلی مهمه free Bullet : yellow star by pastel-paintbrushy

free Bullet : yellow star by pastel-paintbrushyقسمته بعد قسمته((اخرشه))free Bullet : yellow star by pastel-paintbrushy

free Bullet : yellow star by pastel-paintbrushyامیدوارم که خوشتون بیادfree Bullet : yellow star by pastel-paintbrushy

در حین دویدن با خودش فکر می کرد که واقعا عاشق یه دختر روستایی شده؟دختری که حالا نفرت و سیاهی وجودش رو پر کرده؟

کلمه(دوستت دارم)قطعا سخت ترین کلمه ای بود که می تونست بر زبان بیاره!

وارد قلعه شد.خبر بدی به دستش رسید سپاه مفلیس فردا به سرزمین رز های خونین حمله می کرد و چه خبری بدتر از این؟که دیگر نیروی چندانی برای مقابله با دشمنان نداشتن!

ترس بر اندام دختران و پسران نفوذ کرده بود!فرمانده سونیک خود را به قصر پرنسس ایمی رساند و پس از ادای احترام چاره را از او جویا شد!

پرنسس ایمی چشمانش را بست و نفس عمیقی کشید و بعد گفت:با من بیا!

ملکه ایمی به سمت کتابخونه رفت و با کشیدن کتابی راهرویی قدیمی و پنهان به روی انها باز شد!هردو به داخل راهرو رفتن!مسیر راهرو را ادامه دادن و درنهایت به کتاب بزرگی که بر روی تخته سنگی مرمری که اطرافش را گل های رنگارنگ و زیبا فراگرفته بود رسیدند.

پرنسس ایمی:این کتاب به اندازه این سرزمین سن داره و تموم جادو هایی که تا همین حالا سرزمین مارو حفظ کرده از همین کتاب نشاَت گرفته!

سونیک:می خواید چیکار کنید؟

پرنسس ایمی:می خوام اخرین امیدو برای حفظ سرزمینمون بکار بگیرم!

سپس صفحه مورد نظر رو باز کرد! تمام صفحات کتاب خالی و سفید بود،دریغ از یک نوشته!

سونیک:اما توی این کتاب که....

پرنسس ایمی:هیس!فقط نگاه کن!

پرنسس ایمی دستاش رو بر روی کتاب گذاشت و بعد دستانش را انگار که بخواهد چیزی را از کتاب بگیرد،به سمت بالا برد!

ناگهان حباب  صورتی کوچکی از کتاب بیرون امد و روی هوا معلق شد!وبه سمت بالا رفت و از قصر خارج شد و در بالای آسمان قرار گرفت!وبزرگ و بزرگ تر شد آنقدر که کل سرزمین رز های سفید رو فرا گرفت.

(ببخشید خیلیییییییییییی ابتداییه)

سونیک:این چی بود؟

پرنسس ایمی:یه حباب سحرآمیز!شکستن چنین حباب محافظتی ای اصلا امکان پذیر نیست و فقط اعضای خانواده سلتنتی مانند شاه و ملکه و فرزندان سرزمین رز های سفید می تونن این طلسم رو آزاد کنن یا از بین ببرن.

اگر فرد عادی ای به این سپر دست بزنه بلا فاصله جونشو از دست میده و میمیره!

­­­­­سوم شخص:

صدای قدم هایش بر سالن بی انتها و بزرگ قصر می پیچید در چهره اش کوچکترین نشانه ای از ترس و یا ندامت دیده نمی شد چشمانش را به زمین دوخته و در چهره اش اخمی ترسناک نمایان بود.

اخمی که جذبه اش را بیشتر می کرد!حرف های آن دختر و تمام خاطرات ناشناخته را از دفتر ذهنش پاک کرده بود!و حالا تنها به هدفش فکر می کرد.

بی شک نمی دانست که خود روزی از این می ترسید که موجب نابودی و فلاکت سرزمینش شود ولی حالا هدفش نابودی بود!نابودی و از بین بردن سرزمین رز های سفید!.

پس از چند دقیقه راه رفتن در سالن بزرگ و تاریک قصر به دَرب بزرگی رسید.رو به در ایستاد و به آن خیره ماند از تصور او به صدا درآوردن در شاید سخت ترین کار بود.

نفس عمیقی کشید و در زد.مسئولان مخصوص درب،در قصر را به روی او گشودند و او بی آنکه حرفی بزند وارد سالن شاهی شد و رو به مفلیس که مغرورانه بر روی تخت شاهی اش نشسته و الماسی را به صورت معلق در دست داشت ایستاد.

و لب به سخن گشود:قربان سپاه تاریکی آمادست!

مفلیس:پرلین؟

اول شخص:

من:اون تونست خودشو به صورت پنهانی  به سرزمین رز های سفید برسونه و منتظر فرمان شماست!

مفلیس:خوبه!اونا دیگه هیچ شانسی در برابر ما ندارن زمان وداع با سرزمینشون فرا رسیده!فرمانده شدو و اون دخترو هم با خودمون می بریم!می تونی بری!

من سرمو به علامت تایید تکون دادم و بی هیچ حرفی از اونجا دور شدم.

با فرمان مفلیس سپاه تاریکی به سمت سرزمین رز های سفید حرکت کرد!اما حال و هوای سرزمین رز های سفید جور دیگری بود!نومیدی و ترس در چهره همه موج می زد همه امیدوار بودن که این طلسم نشکنه و جون خود و سرزمینشون به خطر نیوفته.

همه با نظم و ترتیبی که قبلا تمرینش رو کرده بودن در مقابل سپر محافظتی ایستادند. پرنسس ایمی نیز از قصر خود بیرون اومد و در مقابل سپر ایستاد و سونیک به عنوان محافظ پرنسس ایمی در کنارش بود.

پرلینم که به صورت پنهانی وارد قصر شده بود پشت پرنسس ایمی ایستاد و منتظر فرمان شد!

سپاه ما با جمعیت 30000نفری به سمت سرزمین رز های سفید حرکت کرد.

فصل جدیدی در حال شروع بود...فصلی که در اون سوختن روستا ها و شعله ور شدن خانه ها ترس رو بر اندام مردم روستا می انداخت و دیگه هیچکی نمی تونست جلوی ما رو بگیره!

نزدیکای غروب بود که به سرزمین رز های سفید رسیدیم و با دیدن اون سپر صورتی رنگ متعجب شدیم!

همه سربازا+پرنسس ایمی و فرمانده مقابل سپر ایستاده بودن ومنتظر حمله بودن!مفلیس اخمی کرد و به سپاه دستور جنگ داد من کنار مفلیس ایستاده بودم حدود 50 یا 60 نفر از سپاه جدا شدن و به سمت اون سپر محافظتی دویدن.

اما تا شمشیرشون رو به سپر زدن موج الکتریسیته متقابل و پر انرژی بهشون برخورد کرد و با شدت زیادی اونا رو به عقب پرت کرد و جابه جا مردن!

همه با تعجب به این صحنه خیره شدیم مفلیس بلند داد زد:این دیگه چیه لعنتیا؟!

سونیک:چیزی که سرزمینمون رو  از تو محفوظ نگه می داره و نمی زاره که این مردم بی گناه رو قتل عام کنی!

مفلیس لبخندی زدو به من نگاه کرد منم پوزخندی زدمو به پرلین که پشت ایمی بود با دست زدن علامت دادم.

سونیک متعجب به من نگاه کرد!هه اون بیچاره  چه می دونست که ما چه نقشه ای داشتیم!

یدفعه پرلین کلاه شنلشو کنار زد و از پشت خنجری درآورد و به ایمی حمله کرد و خنجرو روی گلوش گذاشت.

پرنسس ایمی جیغی زد و سعی کرد خودشو آزاد کنه اما نتونست!سپاه پرنسس ایمی و سونیک متوجه شدن اما تا خواستن به پرلین حمله کنن پرلین با خشم گفت: اگه یکیتون قدم برداره می کشمش!همه سر جاشون ایستادن.

پرلین:بهم بگو این طلسم چجوری از بین می ره؟

پرنسس ایمی:هرگز!

پرلین:یکیتون بگه این طلسم کوفتی چجوری از بین می ره وگرنه پرنسستونو می کشم!

کسی حرف نزد....

پرلین:تا3 می شمرم!یک................................................دو............................س...

اگنس:باشه...باشه!من می گم!

الکسا:اگنس چی داری می گی؟

اگنس:اگه بهش نگم پرنسس ایمی جونشو از دست می ده!یا باهم می میریم یا نمی زاریم پرنسسمون کشته بشه!فقط با دست زدن پرنسس به سپر طلسم از بین می ره!

پرلین:هه ممنون!

پرلین یکی از دستای ایمی رو به زور گرفت و به سمت سپر حرکت داد ایمی امتناع می کرد اما زورش به پرلین نمی رسید...دست ایمی در چند ثانتی متری طلسم بود که سونیک سریع یه چوب برداشت و قبل اینکه پرلین کاری انجام بده محکم چوبو به سرش زد.

که پرلین بیهوش روی زمین افتاد.پرنسس ایمی با دستش گلوشو گرفت و نفس نفس زد!

سونی و تیانا محکم دستای پرلین رو گرفتن که وقتی به هوش اومد دردسر ساز نشه!همه آشفته به سپر محافظتی خیره شدیم نقشمون بهم خورده بود عصبانی شدم  دسته سحر آمیزمو روی زمین انداختم و به سمت سپر رفتم!

مقابل سپر ایستادم آتیشای سبز توی دستم شعله ور شدن همه رو  جمع کردم و با تمام قدرت به سپر محافظتی پرتش کردم!

آتیش سبزم با شدت به سپر برخورد کرد و در اثر اصابت این دو موج قوی ای بهم برخورد کرد که محکم به زمین پرت شدم!

........................به سختی از روی زمین بلند شدم و دوباره مقابل سپر محافظتی ایستادم درست رو به روم ایمی ایستاده بود!خنده عصبی ای کردو گفت:سعی نکن!تو نمی تونی  این سپرو از بین ببری تو نمی تونی سرزمین منو نابود کنی!من قوی تر از تو هستم!

عصبی شدم وبلند داد زدم :خفشـــــــــــــــــــــــــو!!!!دستمو مشت کردمو محکم به سپر محافظتی کوبیدم!

ولی تا متوجه شدم دستمو روی سپر محافظتی گذاشتم سریع دستامو برداشتمو به عقب رفتم!پس....پس چرا چیزیم نشد؟

اون طرفیا با تعجب بهم خیره شدن!درست همون قسمتی که دستمو روش گذاشته بودم سفید شد،کم کم همه جای سپر سفید شد و ناگهان سپر با شدت زیادی از بین رفت و باعث شد گردو خاک همه جارو بگیره!همه دستاشونو  کنار صورتاشون بردن که گردو خاک تو صورتشون نره چند نفر هم سرفه کردن!

گردو خاک  محو شد!پرنسس:این.....این امکان....

سونیک:با تعجب بهم نگاه کرد و نا گهان یاد حرف پرنسس ایمی افتاد((فقط اعضای خانواده سلتنتی مانند شاه و ملکه و فرزندان سرزمین رز های سفید می تونن این طلسم رو آزاد کنن یا از بین ببرن))و بعد آرام با خود زمزمه کرد:((پرنسس امیلی))

ادامه دارد....

نظر زیاد باشه لطفا برای ادامه!!!!

[ سه شنبه 18 خرداد 1395 ] [ 04:51 ب.ظ ] [ ❤LILY❤ ] [ نظرت رو بگو؟ () ]
????? ?????
نمایش نظرات 1 تا 30
?