تبلیغات
♫لی لی یه دختر سونیکی تنها... ♫ - دروغی به نام عشق(قسمت 15)
دروغی به نام عشق(قسمت 15)

بفرمایید ادامه قسمت 15 داستانم اومد...

Pixel Cherry Bullet by Momoko-chuامیدوارممممممممممم که خوشتون بیاد!Pixel Cherry Bullet by Momoko-chu

.:Straw n flower:. by Chipi-Chiuراستی تنها کسی که نکته قسمت 12 .:Straw n flower:. by Chipi-Chiu

.:Estrella fugaz:. by Chipi-Chiuداستانو فهمید "دختر خوناشام بود".:Estrella fugaz:. by Chipi-Chiu

.:Straw n flower:. by Chipi-Chiuراستی یه چیزی به پست ثابت اضافه شده که.:Straw n flower:. by Chipi-Chiu

Pixel Cherry Bullet by Momoko-chuهر هفته عوض میشه!Pixel Cherry Bullet by Momoko-chu

.:Mini moon n star:. by Chipi-Chiuواقعا افرین....حالا برید ادامه....:Mini moon n star:. by Chipi-Chiu

قسمت15

این قسمت:جنگل!

؟؟؟:لی لی بلندشو.....زودباش پاشو دیگه.....به سختی چشمامو باز کردم به دورو اطراف نگاه کردم.

اِما:بلندشو....زودباش ساعت 8 می خوایم بریم جنگل!

با خستگی چشمامو بستم دستمو روی پیشونیم گذاشتمو آروم گفتم:می دونم....

اِما:بلندشو بلندشو بلندشو....

من:ای بابا بزار دو دیقه استراحت کنم!

اِما عصبانی شدو پتویی که روش خوابیده بودمو کشید منم یه جیغ زدمو با مخ افتادم رو زمین!

با قیافه پوکر فیسی به جلو نگاه کردمو انگشتامو به نشونه انتظار به زمین زدم.....بعد تلاش های فراوان اِما حاضر شدم....خیلی....خیلی خسته بودم دیشب تا ساعتای دو و نیم صبح بیدار بودمو داشتم به این سونیک درس یاد می دادم....دیگه امروز از خستگی نا نداشتم...

پلکام همش از خستگی بسته می شد با کسالت روی صندلی میز ناهار خوری نشستم و دستمو روی چونم گذاشتم.....چشمام کم کم بسته شد....

اِما یه کاسه جلوم گذاشتو تکونم داد من چشمامو باز کردمو با خستگی به اطراف نگاه کردم.

اِما:امروز هوش نیستیا....

من:وقتی تا ساعت 3 صبح بخوای به یه بلوبری درس یاد بدی همینه....خودشو میزنه به خنگی تا حرص منو در بیاره!اینجوری مجبورم 4،3 بار دیگه براش توضیح بدم...

همینجوری که دستام رو چونم بود چشمام بسته شد و یدفعه با کله رفتم تو کاسه.....یدفعه سریع سرمو از کاسه بیرون آوردم چشمامو بستمو با دستام صورتمو باد زدم و با حالت گریه و داد گفتم:وایییییییییییی اِماااااااااا سوختمممممممممم..................این.........این دیگه چه کوفتی بود ریخته بودی تو کاسهههههههههههه هااااااااااااااااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟؟واییییییییییییی سوختممممممممممم لعنتی برو یه چیزی بیار صورتمو پاک کنم!

اِما دست پاچه از رو صندلی بلند شدو گفت:شیر داغ بود! آورده بودم توش کورن فلکس(از همونایی که برای صبحانه تو شیر می ریزن البته اگه درست نوشته باشم)بریزی........وایسا..........الان میام...(اینجا رو صحنه آروم فرض کنید:ا )

یدفعه اِما با یه سطل بزرگ از آب مثه این کسایی که می خواستن کسیو نجات بدن دویید طرفم...چشام گرد شد دستامو جلو گرفتمو داد زدم:نـــــــــــــــــــه!!!!! اِما:الان نجاتت می دمممممممم! خواستم از صندلی بلند شم که یدفعه تموم آب سطلو روی سرم ریخت...دقیقا شدم گربه آب کشیده....اِما با پشت دستش عرق پیشونیشو پاک کردو گفت:هوففففف......عملیات انجام شد!

من قیافه پوکر فیسی گرفتمو آروم گفتم:می دونی اِما..............بعضی اوقات فکر می کنم به جای مغز تو کلت یونجه گاو چپوندن....

همه دم در سالن ایستاده بودیم،اِما یه کلاه آفتابی سرش کرده بودو داشت با هتر حرف می زد منو دنیو هانتی هم از بی کاری ایستاده بودیمو داشتیم گل یا پوچ بازی می کردیم...

همه بچه ها منتظر دبیر بودیم......وقتی اومد همه سوار اتوبوس گردش علمی شدیم و به سمت جنگلlight lustreحرکت کردیم....خیلیا می گفتن که اون جنگل یکی از بی نظیر ترین جاذبه های طبیعی شهره....وdark lustreیکی از ترسناک ترین جنگل های شهره.....هیچکی هم دلیلشو نمی دونه!

من گوشیمو با خودم آورده بودمو هندزفری هامو تو گوشام کرده بودم همونجوری که سرمو به پنجره تکیه داده بودمو داشتم از پنجره به منظره بیرون نگاه می کردم و آهنگ گوش می دادم.

دنی کنارم نشسته بود و هانتی هم کنار دنی.....دنی سرش تو گوشیش بودو داشت انگری بردز بازی می کرد....هانتی هم که بیکار توجهش به گوشی دنی جلب شد و به صفحه گوشیش خیره شد.

هانتی:این دیگه چه بازی ایه؟

دنی همینجور که سرش تو گوشیش بود گفت:انگری بردز!

هانتی:به منم بده بازی کنمممممممم!

دنی:یه لحظه وایسا دارم رکورد می زنم!

هانتی:لوس نشو دیگههههههههههه....بده!و گوشی دنی رو کشید...

دنی:اِههههههههههههههه بدش به من اینجاش خیلیییییی مهمه!

هانتی گوشیو محکم به طرف خودش کشیدو گفت:چقدر خسیسی بده دیگهههههه...

دنی محکم گوشیو به طرف خوش کشیدو گفت:بابا دو دیقه بزار اینجاشو برم بهت می دم دیگه....دنی اونقدر محکم گوشیو طرف خودش کشید تعادلشو از دست دادو محکم به من خورد......من هندزفریامو از توی گوشم در آوردمو گفتم:اَوخخخ چیکار می کنین؟نکنه اینجا رو با سالن کشتی اشتباه گرفتین؟

دنی گوشیشو سریع گرفتو به صفحش نگاه کرد بازی انگری بردز هنگ کرده بود...دنی عصبی گفت:بفرما خوب شد؟زدین خرابش کردین!

من:مگه با شما نیستم؟

دنی:چی؟؟؟درست صحبت کن!

یدفعه هردو افتادیم به جون هم هانتی هردو مونو جدا کردو گفت:چیکار می کنید؟شما باید با هم دوست باشید!

دنی:هانتیییییییی تو یکی ببند دهنتووووووووووووووو! یدفعه هر سه مون افتادیم به جون هم....هانتی بزن دنی بزن من بزن دبیر اومد کنار صندلیامون دوتا دستاشو به هم کوبیدو با صدای نیمه داد گفت:اینجا چه خبره؟

یدفعه هر سه خشکمون زد....من مشتم رو هوا نزدیک سر دنی بود دنی با دستش موهامو گرفته بود هانتی هم دست دنی تو دهنش بود......اصن یه وضعی سریع مرتب سر جاهامون نشستیم.

دبیر که رفت هانتی با شونش به شونه دنی زدو گفت:همش تقصیر تو بود خسیس!دنی هم با شونش به شونه هانتی زدو گفت:تقصیر خودت بود....و این حکایت تا رسیدن به جنگل ادامه داشت.

وقتی رسیدیم هرکی وسایلشو گرفتو یه جای خیلی شیک برای پیک نیک پیدا کردیم سبد غذامو روی فرش پیک نیک گذاشتمو هر 5 نفرمون روی فرش نشستیم.

بعد کلی بگو و بخند و غذا خوردن تصمیم گرفتیم جُک بگیم!نوبت من شد،من:یه روز یه راننده تاکسی به مسافرش گفت:آقا ببخشید شما ژاپنی هستید؟

اون گفت نه!بار دوم ازش پرسید شما ژاپنی هستید؟بازم گفت نه!بار سوم بازم پرسید پارو از کوره در رفت گفت:آره!راننده تاکسی گفت:به قیافت نمیاد!هیچی دیگه.....یارو خودشو پرت کرد تو جوب!

یدفعه همه بچه ها با صدای بلند زدن زیر خنده!بعد چند دیقه من کفشامو پوشیدمو گفتم:بچه ها کسی باهام نمیاد قدم بزنیم؟

یدفعه هرکی خودشو به یه کاری مشغول کرد!هانتی:لی لی من کمرم درد می کنه!

هتر:وای چه قدر خستم!من گفتم:خیر سرتون اومدین جنگل اون بدناتونو تکون بدین نه ولو شین رو فرش...نگاه کن فقط....خرس تنبلا!سرمو به نشونه تاسف تکون دادمو از اونا دور شدم!همینجوری که قدم می زدم به اطرافم نگاه می کردم... نفس عمیقی کشیدم هوه هوای تازه....خیلی وقت بود به یه فضای باز نیومده بودم همینجوری که داشتم به اطراف نگاه می کردم یدفعه چشم به اسپینو افتاد که داشت با یه دختره قدم می زد.

هردو می خندیدن.....لبخندم محو شد...اعصابم قاط زد اون دختره کیه؟پیش اسپینو چه غلطی می کنه؟؟؟؟؟؟دیگه موهام داشت از عصبانیت آتیش می گرفت(توی این داستان ما قدرت نداریم)حرصم داشت در میومد دختره یکسره حرف می زدو هردو می خندیدن.....اخم کردم دلم می خواست اینقدر موهای دختره رو بکشم که کچل شه!با عصبانیت و قدمای تند به طرف اون دوتا رفتم یه تنه به دختره زدمو با عصبانیت از کنارشون رد شدم.

دختره اخمی کردو گفت:هی....مگه کوری؟

همینجوری که داشتم راه می رفتم سرمو برگردوندمو با اخم فقط برای سه ثانیه بهشون نگاه کردم....اسپینو چهره ی خنثی داشت سرمو برگردوندمو با قدمای تند از اونجا دور شدم...روی یه تپه که پایینش یه دریاچه بود نشستم

پاهامو از تپه آویزون کردمو با اخم به پایین نگاه کردم یعنی اون دختره کی بود؟........تا حالا تو کلاسمون ندیده بودمش......هه اصن به من چه ربطی داره؟

تو حال خودم بودم که یدفعه حضور یکی رو کنارم حس کردم...سرمو بالا آوردمو به فرد ناشناسی که کنارم ایستاده بود نگاه کردم.

سونیک:اینجا چیکار می کنی زرد انبوه؟

من سرمو پایین آوردمو گفتم:کاری نمی کنم...

سونیک لبخندی زد کنارم نشستو گفت:فکر کنم عمق این دریاچه خیلی زیاد باشه!

من:خب که چی؟

سونیک:یادته اون موقع که روی سرم گچ ریختی گفتم تلافی می کنم؟

من:ها؟؟؟

یدفعه سونیک دستشو روی کمرم گذاشتو هلم داد سمت دریاچه...از تپه مستقیم افتادم تو آب...دستو پا زدمو کمک خواستم از آب می ترسیدم....شنا بلد نبودم.

سونیک قهقه ی بلندی کرد.....بعد چند ثانیه با خنده گفت:بسه دیگه....نمی خواد منو گول بزنی.....می دونم شنا بلدی!

من همینجوری که توی آب دستو پا می زدم بلند داد زدم:کمک.....کمک آب زیادی وارد حلقم شد داشتم خفه می شدم.

سونیک دست از خندیدن کشید کمی نگران شدو گفت:هی....شوخی دیگه بسه!دیگه نمی تونستم دستو پا بزنم و زیر آب فرو رفتم.

سونیک چون خودش از آب می ترسید وقتی منو روی سطح آب ندید نگران شدو سریع به سمت بچه ها رفت!

سونیک:هی....یکی کمک کنه....لی لی افتاد توی دریاچه!

اسپینو که روی فرش پیک نیک دراز کشیده بود با شنیدن این خبر سریع بلند شدو به طرف سونیک دویید و با اظطراب گفت:دقیقا کجا افتاد؟

سونیک با چشمش به تپه اشاره کردو گفت:اون طرف...

اسپینو به طرف تپه دویید و ازروی تپه پرید تو دریاچه...به سمت پایین شنا کرد و با دیدن من خودشو بهم رسوند منو بغل گرفتو به سمت سطح آب شنا کرد از سطح آب بیرون اومد نفس عمیقی کشیدو به طرف خشکی شنا کرد.

منو روی خشکی گذاشت....خودشم کمی اون طرف تر افتاد هردو دستامون روی خاک بود و سرمون روی دستامون...چشمامو باز کردمو سرمو بالا آوردم و به اطراف نگاه کردم....اسپینو کمی اون طرف تر افتاده بود...لبخندی زدمو خواستم دستمو روی بازوش بزارم که بلند شد چند قدم جلو رفت ایستاد سرشو برگردوندو با اخم بهم نگاه کرد و بعد رفت.

سریع بلند شدم خواستم برم دنبالش که پشیمون شدم سرمو پایین آوردم و به خاطر دمای سرد هوا بازو هامو گرفتم و به سمت اردوگاه رفتم...

ادامه دارد.....

برای ادامه 45 نظر...

 

[ سه شنبه 5 مرداد 1395 ] [ 03:43 ب.ظ ] [ ❤LILY❤ ] [ راستشو بگو چطور بود؟ () ]
????? ?????
نمایش نظرات 1 تا 30
?