تبلیغات
♫لی لی یه دختر سونیکی تنها... ♫ - دروغی به نام عشق(قسمت 14)
دروغی به نام عشق(قسمت 14)

اینم از ادامه ی داستان

امیدوارم که خوشتون بیاد!

و راستی باید بگم از نتیجه نظر سنجی واقعا تعجب کردم

اونایی که شرکت نکردن برن بکنن

حالا برید ادامه...

قسمت:14

این قسمت:هیولای شب

با وحشت به سمتی می دویدم و فریاد می زدم:کمککککککک......کمکم کنید!

اما هیچکس اونجا نبود...اطرافم رو تاریکی فرا گرفته بود...

هیولای ترسناکی با ظاهر فجیح و روب آور از توی تاریکی پدیدار شد و پنجه هاشو با سرعت زیادی به طرفم آورد جیغ بلندی زدم و......

هِـــــــــــــــــــــــــــــــــه......هه هه(نفس نفس زدن)تموم صورتم عرق کرده بود...چهار زانو روی تخت نشستم....آهسته درحالی که داشتم نفس نفس می زدم گفتم:چیزی نیست لی لی.....این فقط یه خواب بود......چه کابوس عجیبی....

دستمو روی صورتم کشیدم و به ساعت نگاه کردم،اتاق تاریک بود و به سختی عقربه های ساعت دیده می شد...

ساعت 2 صبح بود و هوا تاریکه تاریک بود بلند شدمو به سمت سینک ظرفشویی رفتم...آبی به صورتم زدم،دستمو روی پیشونیم گذاشتمو نفس عمیقی کشیدم.

به سمت تختم رفتمو روش دراز کشیدم.....اما خوابم نمی برد...به اما نگاه کردم مثه یه خرس خوابیده بود دهنش باز بودو صدای خرو پفش همه اتاقو گرفته بود....فقط باید به وضع خوابیدنش نگاه می کردی انگار رو تختش 180 باز کرده بود...این چه وضع خوابیدنه اخه...خندم گرفته بود!

چشمم به پنجره افتاد چه شب قشنگی شاید اگه یکم راه برم حالم بهترشه!یه ژاکت پوشیدم موهامو گیس کردمو روی شونم انداختم...و آهسته از اتاق بیرون رفتم...به در سالن نگاه کردم عجیبه...در بازه!

شبا موقع خواب همه درا بسته و قفل می شد! از در بیرون رفتم همینجوری که داشتم قدم می زدم به آسمون نگاه کردم چقدر امشب آسمون قشنگه!

(برای اونایی که نمی دونن حیاطمون چه شکلیه این ضلع غربیه! که الان من فقط به شبش کار دارم.....آسمونش این شکلی بود)

اینم حیاط اصلی

کلی ستاره آسمونو فرا گرفته بود و ماه بالای آسمون خودنمایی می کرد....روی یکی از نیمکت ها نشستم...داشتم آسمونو نگاه می کردم که صدای ضعیفی توجهمو جلب کرد...

سریع به اطراف نگاه کردم....سرمو پایین آوردمو به رد قرمزی که مثه یه خط روی زمین کشیده شده بود نگاه کردم خیلی شبیه خون بود!

از نیمکت پایین اومدمو اون رد خونو دنبال کردم کمی جلو رفتم که رده خون دیگه دیده نمی شد...آهسته سرمو بالا اوردم....................................که با دیدن اون صحنه قلبم به شدت شروع به تپیدن کرد چشمام گرد شد جیغ خفیفی زدمو دستامو سریع جلوی دهنم گذاشتم قلبم داشت از ترس وایمیستاد نمی تونستم چیزی که داشتم می دیدمو باور کنم...یه موجود با چشمای قرمز که چهرشم اصلا قابل رویت نبود(توی تاریکی چیزی خوب دیده نمی شد!)دندوناشو توی گردن یه دختره کرده بود دختره هم یا مرده بود یا بیهوش شده بود....................................اون موجود تا صدای جیغمو شنید سرشو آروم بالا آورد و بهم نگاه کرد...انگار لال شده بودم...دهنم باز بود و نفس نفس می زدم....وقتی بهم نگاه کرد عقب عقب رفتم و سریع از اونجا دور شدم...از ترس فرار می کردمو اشک جلوی چشمامو گرفته بود.

اون صحنه وحشتناک مدام جلو چشمم بود سریع به سمت در دبیرستان رفتم وارد دبیرستان شدمو با شدت زیادی درو بستم اونقدر محکم که صداش توی دبیرستان پیچید.

همونجا روی زمین چهار زانو افتادم سرمو روی زمین گذاشتمو دستامو روی سرم...و گریه کردم چند دیقه ای نگذشته بود که وجود چند نفرو دورم حس کردم.

همونجور که هق هق می کردم سرمو بالا آوردمو به اطراف نگاه کردم،بیشتر دانش آموزا از اتاقاشون بیرون اومده بودنو دورم جمع شده بودن و داشتن پچ پچ می کردن هانتی دنیلا و اِما هم با تعجب به جمعشون اضافه شدن.

سریع به طرفه هانتی رفتمو محکم بغلش گرفتم و گریه کردم هانتی با ترس گفت:چی شده لی لی؟چه اتفاقی افتاده؟

دنیلا:این موقع صبح اینجا چیکار می کردی لی لی؟

مدیرمون با اخم از میان بچه ها رد شدو اومد کنارمون و با اخم و صدای بلند گفت:اینجا چه خبره؟چرا نظم اینجارو بهم زدین؟سریع برید توی اتاقاتون!

زود!اینجا واینستید!

از آغوش هانتی بیرون اومدمو  اشکامو پاک کردم خانوم مدیر رو به من کردو گفت:اینجا چه خبره؟چرا نظم دبیرستانو بهم زدی خانوم فایر؟....چه اتفاقی افتاده؟

از ترس زبونم بند اومده بود....نمی تونستم حرف بزنم....فقط با ترس بهش نگاه می کردم.

خانوم مدیر: ..............بسیار خب احتمالا از چیزی ترسیده ببریدش به اتاقش تا حالش بهتر شه!

هانتی با یه دستش شونه هامو گرفت و باهم وارد اتاق شدیم....روی تخت نشستم...به پایین نگاه می کردم.....

دنیلا برقو روشن کردو گفت:میشه بگی چی شده کم کم فوضولیم داره گل می کنه.....اگه نگی درخت می شه

اِما:چیزی نشده حتما یه حیوونی چیزی دیده ترسیده!

دنیلا اومد کنارم نشست با دستش صورتمو به طرفش آوردو گفت:چی دیدی؟

بهش نگاه کردمو آهسته گفتم: ....................هیولا! ...................دنیلا یه جوری بهم نگاه می کرد که انگار حرفمو جدی نگرفته و باورش نشده!

دنیلا:دارم باهات جدی حرف می زنم لی لی!

من:من دارم راست می گم! با لکنتی که ناشی از ترس بود گفتم:باور.... کن دارم... راست..... می گم من دیدمش! چشمای قرمز و وحشتناکی داشت که توی شب می درخشید و گردن یه دخترم تو دهنش بود...

دنیلا با حالتی که انگار حرفامو باور نکرده سرشو چپو راست کرد و بعد مکثی کوتاه گفت:لی لی می خوای ما باور کنیم که یه هیولا راست راست داره تو حیاط ما راه می ره و دنبال طعمست؟......بس کن لی لی.....هیولا و از این جور مزخرفات مال قصه هاست حقیقت نداره!

هانتی که توی آشپزخونه بود و داشت به حرفای ما گوش می داد گفت:همه اینا ناشی از تصورات خودته حتما خیالاتی شدی لی لی!

من اخمی کردمو گفتم:اون وجود داره خودم دیدمش!اگه حرفای منو باور نمی کنید.............بلند شدمو درو باز کردمو گفتم:باشه عیبی نداره....ولی حالا لطفا بیرون....من خستم!

هردو بهم نگاه کردنو از اتاق بیرون رفتن،روی تختم نشستم....نمی تونستم اون صحنه وحشتناکو فراموش کنم...نفس عمیقی کشیدمو روی تخت دراز کشیدم تا خوابم برد.

صبح ساعت 7 حاضر شدم و با اِما سر کلاس رفتیم این زنگ هنر داشتیم!زنگ که خورد پیش دنی و هانتی رفتم و با جدیت گفتم:اگه حرفمو باور نمی کنید شاید با دیدن شواهد باورتون شه!

هانتی:چه شواهدی؟

من:دنبالم بیاین!

با هم به سمت همون نیمکتی که دیشب روش نشسته بودم و اون رده خونو دیدم رفتیم... من کنار نیمکت ایستادمو گفتم:بفرما رده خونو نمی بینین؟

دنیلا:کدوم رده خون؟

من به چمن روی زمین نگاه کردم رده خون اونجا نبود!!!

من:ولی.....ولی.....من خودم دیدمش دیشب اینجا رده خون دیده می شد!!!

هانتی:لی لی قبول کن که خیالاتی شدی!

یه اخم کردم....

چند دیقه بعد

تو سالن با قدم های تند راه می رفتم اخم کرده بودم...

هانتی و دنیلا هم پشت سرم بودن...

دنیلا:لی لی بس کن دیگه...

وایسادم خواستم چیزی بهش بگم که یدفعه یه چهره آشنا رو دیدم.....این....این همون دخترست....همونی که دیشب اون هیولا گردنشو گاز گرفته بود....ولی چرا چیزیش نشده؟.....به سمت دختره رفتم و با تعجب بهش گفتم:من.............من تو رو دیدم همونی که دیشب اون هیولا گردنتو گاز گرفته بود...تو......تو بیهوش شده بودی چیزی یادت نمیاد؟

دختره با اخم و حالت گیج مانندی گفت:از چی حرف می زنی؟هیولا دیگه چیه؟

من:ولی.......من خودم دیدمت.....اون هیولا داشت تورو می کشت!

دختره:دیوونه شدی؟این حرفا چیه که می زنی؟

یدفعه یکی از پشت منو برگردوند دو تا دستاشو روی بازوهام گذاشت هانتی:لی لی بس کن دیگه...نکنه دیوونه شدی؟نکنه می خوای مثه اون پسره تورو دیوونه خطاب کنن؟همه این چیزایی که داری میگی.....اینا حقیقت ندارن! ........همه اینا ناشی از تخیلات خودته.....هیچ هیولایی وجود نداشته......نداره.....و نخواهد داشت فهمیدی؟

من سرمو پایین آوردم شاید راست میگه.....شاید خیالاتی شده بودم....هانتی دستشو روی چونم گذاشتو آروم صورتمو بالا آورد لبخندی زدو گفت:مطمئن باش هیچ چیزه عجیبی اینجا وجود نداره که سلامت مارو به خطر بندازه!

منم لبخندی زدمو آهسته گفتم:آره....راست میگی.......معذرت می خوام که ناراحتتون کردم....

دنیلا لبخندی زدو گفت:عیبی نداره.....ما دوستاتیم و بهت کمک می کنیم....لطفا دیگه ناراحت نباش!

لبخندی زدمو هر سه به طرف کلاس رفتیم!

ادامه دارد...

برای ادامه 35 نظر(توجه:من دارم برای نظرا 5 تا 5 تا میرم جلو...)

[ یکشنبه 27 تیر 1395 ] [ 07:32 ب.ظ ] [ ❤LILY❤ ] [ به نظرت چطور بود؟؟؟ () ]
????? ?????
نمایش نظرات 1 تا 30
?